زمین کشمکش
زمین کشمکش
با پیروزی انقلاب تقابل حق و باطل وارد مرحله جدیدی شد و جبهه بندیها تماماً تغییر کرد. با تأسیس جمهوری اسلامی، تقابلی کامل و در همه عرصهها، از یک طرف بین راه انبیاء و اوصیاء و علما و از طرف دیگر راه شیاطین به وجود آمد. از آن به بعد صحنه درگیریها همهجانبه و برای نابودی طرف مقابل انجام شد. پیروان شیاطین برای از بین بردن این ندای حق، 10 سال درگیری سخت و هجمه نظامی را در دستور کار قرار دادند، اما کمکم به این باور رسیدند که از پس این نهال قد بر کشیده برنمیآیند و مجبورند که نظام جدید تازه سربرآورده را به رسمیت بشناسند و وجودش را تحمل نمایند.
بعد از این مرحله، درگیریها به عرصه فرهنگی کشیده شد تا اصل و اساس این گفتمان زیر سوال برود و زیر فشارهای شدید فرهنگی و تبلیغاتی، جمهوری اسلامی روح خود را از دست داده و از اشائه گفتمان حقمحور خویش دست بکشد. تحلیل اتفاقات و حوادث، نشاندهنده پیروزی مطلق جمهوری اسلامی ایران در این نبرد و نفوذ بیشتر این گفتمان در سطح جهان و عمیقتر شدن آن در داخل کشور است. اما بررسیها این نتیجه را هم نمایش میدهند که برخلاف «اصل گفتمان»، در محور «سبک زندگی»، پیروزی با غربیان بوده است.
جنگ هشت ساله تمام شد و ساختن کشور آغاز گشت. کشور به «پیش» میرفت و سازندگی ادامه مییافت و همین «رفتن» بود که نظامهای گوناگون جامعه را دگرگون میساخت. تطبیق با مقتضیات جدید، همان بود که روشنفکران آن را «الزامات پیشرفت» میخواندند. غرب توانسته بود دو عامل مهم جریانسازی عمده فرهنگی کشور را، همسو و همجهت با الگوی خویش سازد ؛ یکی تفکرات حاکم بر مدیران و دولتمردان، و دیگری اندیشههای مسلط بر فضای رسانهای کشور. از طرفی تعامل تنگاتنگ اقتصاد و سیاست با رسانهها، باعث تقویت تفکرات مسلط بر هرسه حوزه و در نتیجه تشدید اثرات مورد دلخواه غرب میشد. از یک طرف پژواک نظریات جدید حکومت، در اکثر قریب به اتفاق رسانههای کشور شنیده میشد. و از طرف دیگر مناسبات جدید اقتصادی و سیاسی، به خصوص تنشهای ناشی از حضور یک اقتصاد لیبرالیستی، مردم را به توجه هرچه بیشتر به رسانههای جدید وادار میکرد. لزوم کاهش سطح تنشهای یادشده و احتیاج به ساعات تفریح، آنها را هرچه بیشتر به سمت رسانهها سوق میداد تا جذابیتهای رسانهای بتواند، روح درگیر شده با اقتصادِ بیرحم و پرتنش بازار آزاد را التیام بخشد، البته نه کامل! این روند در نهایت منجر به ظهور «رسانههای خنثی» شد؛ رسانههایی که فقط مُسَکن بودند و خود از وارد آوردن فشاری جدید، ابا میکردند. از این رو بود که این رسانهها، به طور مستقیم بحثی راجع به مباحث اختلافانگیز ایدئولوژیک به راه نمیانداختند و به برنامههای کلیشهای حداقلی اکتفا مینمودند. باید توجه داشت که منظور از «رسانههای خنثی» نوع جدید یا عجیب و غریبی از رسانه نیست. منظور همانهایی هستند که همه میشناسند؛ تلویزیون، رادیو، سینما، بازار موسیقی و اکثر روزنامهها و نشریات. بدیهی است که چنان حالتی، هم به نفع مدیران بود و هم رسانهها. مردم توسط رسانههایی که خود رابه تغافل زده بودند «جذب» میشدند. مدیران هم بر غفلت مردمِ جذب شده، از مسائل اولویتدار انقلاب میافزودند، هم فال و هم تماشا!!
عدم حضور جدی مباحث ایدئولوژیک، کمترین نیاز به فکر و بحث و گفتگو، و به تبع آن کمترین «مخالفت با فضای موجود» را در میان مردم، به وجود آورده بود. این عدم مخالفت و نقد از طرف مردم، از دو جهت مطلوب بود. (البته از منظر آنها، نه ما) اول آنکه سیستم اداره کشور نزد مردم، «مطلوب» نشان داده میشد. (چراکه نقد طیفهای دیگر مدیریتی، فرصت مطرح شدن نمییافت) دوم آنکه همه اقدامات دارای پشتوانه قوی کارشناسی جلوه میکرد. (چراکه نقد کارشناسان مطرح نمیشد). بنابراین در ظاهر امر، هم مدیران راضی بودند، هم اهالی رسانه و هم مردم! اما واقعیت آن است که اندیشه نیاز مبرم جامعه است، آن هم چنین جامعه انقلابی و پویایی. در صورت عدم توجه به تولید فکر، تفکرات اغیار، اعمال و رفتار جامعه را تغذیه میکنند. این گونه بود که دوگانه جذب- تغافل، عرصه را برای حضور هرچه بیشتر اندیشههای غربی مهیا ساخت و این حضور، «خاک فرهنگی» کشور را در اختیار آنها قرار داد.
کار به جایی رسید که دیگر روح حاکم بر سبک زندگی مردم، روح غربی شده بود. دیگر جامعه، روح اسلامی نداشت، حداقل در حوزه رفتار و گفتار. کم کم تمام مناسبات زندگی غربی شد و این غربی بودن، نه تنها غیر عادی جلوه نمیکرد، بلکه ارزش هم محسوب میشد! البته باید توجه داشت که منظور از روح، آن چیزی که به ایمان و اعتقادات مردم مربوط میشود، نیست. بگذریم که ایجاد همین فضا هم، ایمان خیلیها را بر باد داد و آمدن ظاهر غربی، اعتقاد قلبی جمعیت کثیری را هم برد. اما در هر حال، منظور از روح حاکم، آن تلقی مشترک افراد مجموعه از سبک زندگی است که زیربنای قوانین حاکم بر رفتار سیستم است. نسبت آنها با قوانین و مناسبات درون سیستم، چون نسبت قوه با بدن است، یعنی نیروی پیشبرنده سیستم. شاید بهتر باشد به جای حلول روح جدید در پیکر، این تعبیر را به کار ببریم که «جامعه اسلامخواه پیلپیکر ایران، «جن زده» شد!» یعنی در عین حال که روح حاکم بر اصل نظام و انقلاب، همان اسلام ناب محمدی (ص) بود، روان تحت تأثیر طلسم سبک زندگی غربی قرار گرفته بود. و این جنزدگی، هر روز آن پیکر تنومند را نحیف و نحیفتر کرد، تا بدانجا که «بیمارش» ساخت... و در تمام مدت بیماری، جسم و جان جامعه را به عذاب افکند. اما سرانجام مقاومت رهبر معظم، مردم و خواص دلسوز انقلاب ثمربخش شد و نظام، بهویژه پس از سال 88 ، به استواری کمنظیری در تمام دوران حیات خویش رسید. اما حال وقت چیست؟ اکنون پس از آن همه مقاومت و با تثبیتِ تا حدودی اطمینانآورِ گفتمان اسلام ناب محمدی (ص)، نوبت به آن رسیده که در ارائه سبک زندگی نیز گامهای اساسی برداشته شود.
ادامه دارد...
- ۹۷/۰۷/۲۹